ارمیا

یا امام زمان ....

  مولا جان،   بار ها آمدی و نبودم   در تقلای این زندگی   نیازمند تو اما بی تو بودم !   بارها آمدی ونیامدم   بر دلم بارها نشستی و   بی تو بودن را گریستم   میدانم آمده ای... بسیار نزدیک...   پشت پلک هایی که توان باز شدن به روی زیبایت را ندارد...   پشت در، دلی که هنوز برای میزبانی تو پاک نشده...   میدانم آمده ای ...   دعا کن من هم بیایم به پیشواز تو ! ...
16 مرداد 1392

من که این جا کاری نمی کنم!فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!

  منتظر نباش که شبی بشنوی   از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!   که عزیز بارانی ام را،در جاده ای جا گذاشتم!   یا در آسمان، بهستاره ی دیگری سلام کردم !   توقعی از تو ندارم!   اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!   هر جور تو راحتی! باران زده ی من!    همینسوسوی تو، از آن سوی پرده ی دوری   برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!    من که این جا کاری نمی کنم!   فقط گهگاه    گماندوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!   همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!    میدانم که به حرفهایم می خندی!   حالا هنوز هم وقتی ب...
16 مرداد 1392

شب قدر مرا هم دعا کنید ... راد

  شب قدر است من قدری ندارم .   چه سازم توشه ی قبری ندارم   شب قدر آمده کاری نکردم   برای مرگ خود کاری نکردم   خدایا   شب قدر است تو را نشناختم من   که خود را در گناه انداختم من   ندارم هیچ ، جز بار گناهی   آخ الهی یا الهی یا الهی   شب قدر شده دوباره آمدم آوا نمایم   با سوز دل بر درگهت سودا نمایم ای دوست آبرو دار در نزد حق در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید ... راد التماس دعا ...
16 مرداد 1392

این حرف ها ، برای نگفتن است

  با تو میخندم ... در خودم  می ریزم ...   گوشت ،بدهکار ِ اشک های من نباشد ..   این حرف ها ، برای نگفتن است    من هوای آبرویت را ، بارانی هم که باشم دارم ! ...
16 مرداد 1392

کجای قصه مان سکوت کرده ای که تو را نمـی شنوم !!!

    تــَمام هوا را بو می کشم   چشم می دوزم زل مـی زنم...   انگشتم را بر لبان زميـن می گذارم:    "هــــيس...    می خواهم رد نفس هايش به گوش برسد..."   اما...گوشم درد می گيرد از ايـن همـہ بی صدايی   دل تنگی هآيم را مچاله مـی کنم و   پرت می کنم سمت آسمان   دلواپس تو مـی شوم که کجای قصه مان سکوت کرده ای   که تو را نمـی شنوم !!! ...
16 مرداد 1392

بلاتکلیفی

  گاهی آدم میماند بین بودنیا نبودن!   به رفتن که فکر می کنی     اتفاقی می افتد که منصرف می شوی...   میخواهی بمانی،   رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!   این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است.. ...
16 مرداد 1392

آری ! اینگونه شد ؛ تو عاشــق شدی ...

  میدانی سه رکن حس کردن یکنفر چیست؟   اینکه اول عاشقش باشی..   بعد درگیر احساس عاشقی با او..   در نهایت عاطفه ای را خرجش کنی که لیاقتش را دارد   این سه می شوند همانیکه باید بشوند   آنوقت حساس میشوی   حســـاسی   در انتخابش   در نگاههایش   در صحبت کردنش   او برای توست   تو از آنِ تو   گاهی مغروری برای داشتن او   حسودی از دیدن نگاه هایی جز تو روی او   میخواهی خودت باشی و او   او همان کسیست که قبلاً بوده    چشمهای تواَند که او را جوری دیگر می بینند .    قلـ ღ ــبت جور دیگ...
16 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ارمیا می باشد